محمد تقي جعفري

252

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

عاشق خويشى تو و صورت پرست زان چو سپهر آينه دارى به دست اگر پديدهء عشق اين فضيلت را دارد كه انسان را مىتواند به آزادى برساند ومطيع اين دستور باشد كه : بند بگسل باش آزاد اى پسر چند باشى بند سيم و بنده زر ( 1 ) بنده آزادى طمع دارد ز جد عاشق آزادى نخواهد تا ابد ( 2 ) هست بر پاى دلم از عشق بند سودكى دارد مرا اين وعظ وپند ( 3 ) پس چرا اگر منظور از بيت دوم عشق مجازى باشد ، همان است كه ما متذكر شديم وگفتيم كه گران بارترين زنجيرى از جاذبيت معشوق با انگشتان خود دوستى به گردن عاشق مىپيچد و تمام هستى را از ديدگاه خود بر كنار مىنمايد . و اگر عشق حقيقى بوده باشد ابيات ديگر مثنوى را كه در آزادى بخش بودن عشق داد سخن مىدهد - بايستى تاويل به عشق حقيقى نماييم ، زيرا بيت زير با عشق مجازى نمىسازد . ( 4 ) هر كه را جامه ز عشقى چاك شد او ز حرص وعيب كلى پاك شد در صورتى كه بزرگترين وسختترين بند حرص واشتياق به بارور كردن خود طبيعى لازمهء جدايى ناپذير پديدهء عشق مجازى است . اگر پديدهء عشق مجازى مىتواند انسان را به رشد نهايى خود برساند ، اين رشد نهايى بدون احساس تكليف امكان پذير نخواهد بود . زيرا رشد انسانى بدون داشتن من كه در گذرگاه بىنهايت هستى به ثمر خواهد رسيد ، قابل تصور نمىباشد و اين من بدون انجام دادن عوامل رشد كه از قانون و تكليف بر مىآيد . به هيچ وجه تصفيه وتزكيه نخواهد گشت ، در صورتى كه :

--> ( 1 ) دفتر اول ، ص 1 ب 27 . . ( 2 ) دفتر پنجم ص 325 ب 43 . . ( 3 ) دفتر پنجم ص 311 ب 25 . . ( 4 ) دفتر اول ص 1 ب 30 . .